X
تبلیغات
تصویر زندگی من .

---------------------------------------------------------------------------

اوه مای گاد .خیلی قشنگه .مخصوصن میز دو طبقه ی جلوی مبل و کتاب ها.

ساعت دیواریش هم منو کشته

و اون کنسول مدرن و ساده ی کنار شومینه.

سطل کرم رنگ کنار شومینه رو باید برداشت فکر میکنم، چون به من موج منفی میده...

در مجموع همه چی مثبت است.

با تشکر فراوان از جناب بارونی و حسن انتخابشون .

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 0:0 نويسنده رویا |

خداوندا چرا دیگر مثل قدیم ها تعجب نمیکنم از چیزهای عجیب ؟

چه بی خیال شده ام! نکنه از قرص ها است؟ یا زمانه فرق کرده؟

چرا معنای ابتذال رو که قبلن میفهمیدم حالا نمیفهمم؟

چراوقتی مشاور دبیرستان گفت که ۶۰درصد دختران دبیرستانی ما روابط نامشروع دارند من زیاد تعجب نکردم...

عجب آماری!

دیروز ب با دوست دخترش آمده بود خانه ی ما من چرا تعجب نکردم باز

تازه براشون کاپوچینو هم آوردم و مهمان نوازی هم کردم

همسرم اگر بود اخم میکرد و شاید هم بیرونشون میکرد

دختره عجب مارمولکی بود پدرسوخته

هنوز نه به دار بود و نه به بار همش میگفت : ب جان ! عزیزم!

یاد خودم افتادم که توی این سن سرم فقط توی درس بود و کی ؟از اینکارا بلد بودم؟ ..

اصلن از پسرا فراری بودم و از بیخ عرب !

------------------------------------------------------------

خدایا شکرت . 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 0:0 نويسنده رویا |

.Live for today, for tomorrow is promised to no-one


امروز را دریاب

زندگی ،فردا را به هیچ کس قول نداده

پاشو میترا

بهترین ها رو بپوش

بهترین هارو بخور

بهترین ها رو.....

نگه میداریشون برای کی و کی؟

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 13:27 نويسنده رویا |

های پرشین دات کام

استفاده ی بهینه از کانتر یا اوپن آشپزخانه به عنوان میز غذا خوری.

سبک ساده ولی مدرن مبلمان و میز جلوی مبل .

 من اگر جای صاحبخانه بودم گلدان را از روی میز برمیداشتم حس میکنم به این فضا نمیخورد.البته این

 کاملن سلیقه ای است.

 شمع های روی کانتر حرف ندارد. و تابلوی بالای مبل بسیار بجا انتخاب شده است.

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 0:0 نويسنده رویا

تا همین حالا اینترنت نداشتم .هم حس خوبی بود هم بد و انگار چیزی رو گم کرده باشم بال بال میزدم .

خوبیش به این بود که کلی کارهای عقب مونده انجام دادم .یک ایراد من اینه که دائم خودم رو برای

 استفاده ی مفید و سودمند از وقتم زیر سوال میبرم و احساس گناه دارم از گذر زمان و تنبلی خودم و

 اینکه کاش میشد برای هر ساعت از زندگیم کار مفیدی میکردم و معلم دائم بالای سرم بود .

یکساعت تمام جلوی درب ورودی خانه با خانوم همسایه صحبت میکردم از ۹ تا ۱۰ ...

وای وای خیلی از خودم بدم امد که چرا اینهمه حرف زدم و اون خانوم هم اینقدر حرف زد و البته بد نبود

 ولی حس کردم توی این یکساعت چه کارها که میتوانستم بکنم و نکردم ...

خب حالا برم برای لینک دوستان به ترتیب کامنت بذارم تا بی معرفتی نکرده باشم و تا چند روزی عذاب

 وجدان از این بابت نداشته باشم و توی خوابم نیایند و اینا....

نمیدانید با وجود انکه خودم را برای مرتب انلاین بودن سرزنش میکنم و خیلی خیلی از این اویزان بودن به

 نت بدم می اید ولی دوستانم رو خیلی دوست دارم و نمیتوانم ازشون دل بکنم و هی باز می ایم و زیر

 قرارهایم میزنم و از زندگی عقب میمانم .....

میریم کامنت بدهیم ....لی لا نوری باران یامور و ........امدم ..........

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 12:0 نويسنده رویا |

با اینکه خیلی کار روی سرم ریخته ..

ولی نتوانستم ننویسم که

دیشب نیکی رو که بدحال بود سریع بردمش نزدیک ترین درمانگاه خونه مون و به نوبت نشستم .

زن و مرد جوانی که بنظر بدجوری عاشق می امدند نشستند کنار ما .

نیکی با تعجب به زن مریض و بی حال و رمق نگاه میکرد..

با کنجکاوی نگاه نیکی رو تعقیب کردم..

خانوم در حال موت بود ولی یک کیلو آرایش داشت و یک عدد مژه ی مصنوعی ریمل خورده و سنگین روی

 پلک هاش گذاشته بود....خداوندا!

نیکی : مامان به نظرت این مژه را قبل از مریضی گذاشته بوده یا بعد از مریضی ؟

فقط خندیدم چون وقت نداشتم جوابش را بدهم و همچنان حیران به مژه ها نگاه میکردم.

ملت همه نگاهش میکردند و بیماری شان یادشان رفته بود.................

نیکی: چقدر هم ایکبیری یه ! من جای آقاهه بودم عمرن میگرفتمش ...

مامان دستمال داری تو کیفت؟

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 8:36 نويسنده رویا |

خانم سین ، ......من است و خیلی کلاس میگذارد!

حرص مرا همیشه در میاورد. حتی حالا که چندسالی است از ایران رفته.

از ان دم غنیمت شمارهای درجه ی یک که فقط از حال لذت میبرد

ذره ای پس انداز ندارد و اینده را نمیبیند اما بشدت مدعی است که آینده نگر است

بسیار خوش برخورد است و روابط عمومی قوی دارد ولی

پشت سر همه هم لیچار میبندد و مرتب دیگران از جمله خود من را میشوید و پهن میکند

قرتی و مد گراست  و این را نشانه ی تمدن و کلاس میداند

فکر میکند اگر سگ داشته باشد ادم متمدنی است و احترامش واجب میشود

حتی اگر لازم نباشد،میگردد یه جایی از صورت و گوش و حلق و بینی اش را پیدا و عمل میکند که عمل کرده باشد

پول عملش را هم از من و این و ان میگیرد تا بعدن پس بدهد

تا حالا ده  بیست تایی بلکه هم بیشتر گوشی موبایل عوض کرده و اخرین مدل  موبایل  بازاردر دستان یا گردنش اویزان است

عینک افتابی اش اگر روی چشمش نباشد توی هر شرایطی از شبانه روز  حتمن حتمن روی موهایش نصب است

گیر داده به زبان عربی و هرچه نشان از عرب و عربی دارد از نظر او مطرود و مردود و اخی است و ادم اگر نماز میخواند کلاس ندارد و اگر هم نمازی باشد باید فارسی خوانده شود

بازیگر و هنرپیشه ی خوبی است و ادمیزاد را چنان دور میزند که تا مدتی نمیفهمی از کدام کانال  خوردی

فیلم ایرانی را قبول ندارد ولی مزخرفات کیلویی و (آب بسته شده ی)

 هالیوودی و بالیوودی را میبیند .....چون ایرانی نیست! پس کلاس دارد!

قرار است خانم سین بزودی مهمان من باشد .خدا به فریادم برسد که در خانه ی من بیشتر چیزها ایرانی است و من نمازم را عربی میخوانم و قهوه ی تلخ نگاه میکنم و مسواک برقی ندارم و مبلمانم را ۵سال است عوض نکرده ام و بدتر از همه گوشی سونی اریکسون ....ام را که سه سال پیش با هم خریدیم هنوز دارم !!!

صدایش هنوز توی گوشم است: تو هنوز پول های بی زبون شوهرت رو میدی کتاب میخری؟ اون هم آشغال های اینجارو ؟!(اینجا یعنی وطن)

ومن به رمان بیگانه ی البر کامو نگاه میکنم که او انگشت اشاره اش را که ناخن بسیار بلندو لاک زده دارد و خمیده شده، روی آن قرار داده .......

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 0:0 نويسنده رویا |

اودیسه رو تمومش کردم دیشب...

آقای همسر رفته شیراز تا ۵شنبه ...

جای خالیش بدجوری حس میشود ..

چرا نمی فهمیدم بودنش را ..

چرا حالا اینقدر نبودنش رو میبینم و میفهمم ..

اجاق گاز خاموش است چرا؟

چای کو؟

میز هم که خالی ست...

چه بدهم بچه ها صبحانه بخورند؟

او چقدر خوب بلد بود: نیمرو، کتلت، چای و نان و پنیر وگردو ،و  نوتلا و تست و شیر و عسل ...  

همیشه وقتی بیدار میشوم بچه ها صبحانه شان رو خورده اند و دارند لباس میپوشند بروند مدرسه .

اما امروز من هم پدرم هم مادر ...و سختم است چند نفر بودن همزمان !

چقدر شریک خوبی است برای من و بی توقع...

بیهوده نیست که گاهی مرا دختر بابا صدا میزند ! 

اینترنت تعطیل !

بروم به خانه سروسامانی بدهم ..

ناهار چی بپزم ؟ چرا امروز از تلفن خوشم میاید؟

کد ۰۷۱۱ مال شیراز است ؟ زنگ میخورد .....

تقریبن میدوم ......................

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 9:54 نويسنده رویا |

حمام را خلوت و تمیز نگه دارید.

هر چه دکور حمام کمتر و فضای آن خلوت تر باشد انرژی مثبت بیشتری در محیط حمام جمع میشود و

 برعکس.

پس از دوش گرفتن نگاهی به دور وبر خود بیندازیدو اگر در شامپو یی چیزی باز مانده آن را ببندید .کف

 باقی مانده روی صابون جامد را تمیز کنید .

در پوش توالت فرنگی را ببندید و روی انرا دستمال بکشید .

اگر کمی از پولتان را بدهید و دمپایی قدیمی و از مد افتاده ی حمام تان را عوض کنید برای روحیه تان خرج

 زیادی نیست!Click to view full size image

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

Click to view full size image

+ تاريخ یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 7:41 نويسنده رویا |

تا جایی که یادم می اید از افسانه و اسطوره و جن و پری و انسان های نیمه حیوان و نیمه پرنده و اسب های بالدار

 و ادم های علم غیب دان و ایزد بانو و ایزدان اب و باران و ابر و خورشید و غول یک چشم و زنان بسیار

 بسیار دراز قد و دراز گیسو و بیش از حد معمول زیبا و اینا.....گریزان بودم و به سخره میگرفتمشان و

 اصولن از هر چیزی که از تعادل خارج باشد خوشمان نمی اید و ارتباط نمیگیریم....

اما اکنون در دام ایزدان و ایزدبانوهای داستان اسطوره ای و عجیب اندر غریب اودیسه ی هومر افتاده ام و

 بسی غرقه گشتم و تند تند میخوانم تا آخرافسانه ی  اولیس و یارانش را هر چه زودتر به نظاره

 بنشینم....

اودیسه شاهکاری است که من موفق شدم بخونمش بالاخره !!

خدایا شکرت. 

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 10:53 نويسنده رویا

عهد کرده بودم مدتی نیام بنویسم ..

اما حالا امدم بنویسم بیخودی ...واقعن بیخودی ...اصلن همه چی بیخوده ....دست من و شما هم نیست ...

وای خداوندا نگذار اعتقاداتم را از دست بدهم...

دلم نمیخواهد به ف زنگ بزنم و دستور پخت ناگت مرغ رو که توی مهمونی پخته بودم و از قضا عالی درامده بود

 رو بهش بدم ...ولی قول دادم بهش وتازه قرار بود شنبه این تلفن لعنتی رو بزنم و حالا سه شنبه است و

 من دستم به گوشی نمیرود ...کاش یه جوری میپیچوندمش و قول نمیدادم...

تازه باید به مدرسه ی نیکی هم زنگ بزنم ...وای نه ..حوصله ندارم ...

باید برای رزا وقت دکتر بگیرم ...اوه مای گاد...

تلفن زنگ میزند ....

لعنت به تلفن!

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 10:10 نويسنده رویا

امروز راه های گریز زیادی برای فرار از روزمرگی و رهایی از بی مزه گی های زندگی پیدا کرده ام .راه

 هایی برای کندن از تمام انچه مرا برای رنج بردن غلغلک میدهد.امروز را جد کرده ام تحولی ایجاد کنم و

 رها کنم خودم را از سردرگمی بی حاصلی که خودم را در آن گوریده ام ...سردرگمی مزخرفی که ظاهر

 فریبنده ای دارد اما بود و نبودش چیزی را عوض نمیکند . وقت انست که دکمه ی تنظیم خودم را

 بزنم .......قطعه های گمشده ای دارم که باید پیدا کنم .

وقت آن رسیده که قید بعضی چیزها را بزنم و از برخی لذت ها چشم بپوشم و لاجرم باید بهای سنگینی

 بپردازم .در رمان زیبای دختر پرتقالی جایی پدر به جرج می گوید: چشم هایت را به روی دنیا باز کن جرج

 و آن را ببین پیش از انکه بیش از انداره خودت را در شیمی و فیزیک غرق کرده باشی

 

حال می خواهم به جای انکه به تاریکی لعنت بفرستم شمعی روشن کنم . لی لی بازی در مسیر

 زندگی خسته ام کرده و باید بایستم در جایی و بی انکه در جا بزنم باید از پوست کهنه ام در بیایم .

زمان کم است و کمتر هم میشود.لااقل برای من که اینطور است. زمان دلش سنگ است و چشمش

 تنگ .یاغی است و مرموز ...نگفته های زیادی دارم که میگذارم نگفته بمانند شاید ارزش خود را بیشتر

 حفظ کنند.

با این وجود هنوز سخت دل بسته ی روزهای زندگی ام خواهم ماند.هنوز روی میزم نسکافه ی داغ

 هست و در کنارش کتابی و قلمی و چیزهای کوچکی که مرا خیلی خوشحال میکنند .هنوز صدای گربه ای

 از راهرو خانه ام می اید و هنوز کودکانم مادر می خواهند و هنوز به آونگ همیشه در نوسان زندگی

 محکم چسبیده ام و آویزانم از آن .

هنوز زندگی جاری است و البته،شارلاتانیزم! زندگی هم ،جاری تر!

باید کاری بکنم...

نمی خواهم وقتی برسم که قطار رفته باشد...................

 

 

 

+ تاريخ شنبه دهم مهر 1389ساعت 0:0 نويسنده رویا |

گراژینا .

حفظ هماهنگی و هارمونی در چیدمان وسایل خانه کمک میکند تا در ذهنتان هم نظم و هماهنگی ایجاد شود .توجه کنید به محل نصب تابلو در این عکس. بسیار دقیق اندازه گیری شده و درست روبه روی چشمان بیننده قرار دارد .نه روی سقف!!

+ تاريخ پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 11:8 نويسنده رویا

هنوز ناهار ندارم ..

عصر مهمونی عصرانه دعوت هستم و دارم فکر میکنم بعد از مدت ها چقدر دلم یه مهمونی می خواست.

مون پالاس داره تموم میشه و این صفحات آخر خیلی درگیرم کرده ...طوری که طاقتش رو ندارم ببینم

 چی میشه...یعنی دلشو ندارم ...گذاشتمش کنار تموم نشه!!

خواهرم ایمیل جالبی داده و هنوز تو نخش موندم ...دارم فکر میکنم آدم یک همچین جملات زیبا و بی

 نظیری از زندگی بلد باشه ولی خودش هیچی اش توی زندگی از روی عقل و حساب نباشه.....

دلم میخواد (سین) عصرونه کشک بادمجون داشته باشه توی برنامه ش و شیرینی تر و یک موزیک شاد

 از کنسرت رستاک...

همین و یک دل خوش و صلح برای همه ی آدم های زمین....

----------------------------------

خدایا شکرت..

 

+ تاريخ پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 10:42 نويسنده رویا |

وبلاگم که تغییر کرد بعضی از دوستان هم حس شان تغییر کرد. گمان کردند که من هم با وبلاگم تغییر کردم

 و دیگر آن آدم سابق نیستم و اینا ...

یادم هست در پستی نوشته بودم اگر جمع این دوستان را در دنیای واقعی میدیدم پا به فرار

 میگذاشتم.بعدها خودم را سرزنش کردم که چرا اینو نوشتم و سوتفاهم ایجاد کردم.امروز به ذهنم رسید

 کمی توضیح میتواند این سوتفاهم را از بین ببرد.

اول انکه من نه تنها کمترین تغییری نکرده ام و همان ادم سابق باقی مانده ام بلکه ظرفیت پذیرش و

 انتقاد پذیری ام خیلی بیشتر شده و دختر خوبی شده ام !

تنها چیزی که تغییر کرده نوشته هایم است که بدون چک و ویرایش دقیق، صاف میایند روی کیبورد و

 مونیتور و بازتر و ساده تر مینویسم حالا.و اسامی که به ناچار عوض شدند به دلایلی ...

دوم اینکه من در دنیای واقعی خیلی رفیق بازی نمیکنم و بیشتر وقتم در خلوتم و با علائقم میگذرد و

 تعداد دوستانم بسیار محدود و انتخاب شده است و خیلی، ارتباط نمیگیرم .اما تعداد دوستانم در نت

 خیلی بیشتر است و گاهی فکر میکنم که اگر این تعداد خانم و آقای محترم را یک جا ببینم قطعن جا

 میخورم و ....

امیدوارم سوال ایجاد شده در ذهن دوستان را جواب داده باشم .خب حالا بروم و آخرین صفحات مون

 پالاس را بخوانم .هیجان زیادی دارم..........

--------------------------------------------------

کیتی حامله است و بچه را نمیخواهد چون دیگر نمیتواند برقصد................

 

 

+ تاريخ چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 0:0 نويسنده رویا |

 

گراژینا.

تنوع میزهای ویژه ی تلویزیون در بازار بسیار زیاد است و اتنخاب مشکل.خودتان را اذیت نکنید .یک میز تلویزیون هر چیز ساده ای میتواند باشد به شرط انکه: رنگش جیغ نباشد. گلدان پر از گل در آن نباشد . اگر فضا برای گذاشتن وسائل تزیینی دارد سعی کنید چند جلد کتاب شیک و یک یا دو عدد شمع و گلدان فانتزی بدون گل (بستگی به فضایی دارد که در اختیار دارید) در ان بگذارید و دور تلویزیون را شلوغ نکنید.

تلویزیون را در مرکز ثقل خانه تان قرار ندهید .نباید هنگام ورود به خانه اولین چیزی که به چشم میخورد تلویزیون باشد .مخصوصن در نزدیکی راهرو و در ورودی خانه اصلن نباشد . دقت در چیدمان از گران قیمت بودن وسایل خانه مهم تر است.

البته اینها نظر شخصی من است و به تجربه به آن رسیده ام .هر کسی سلیقه ی خودش را دارد ...

+ تاريخ سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 0:0 نويسنده رویا

در مدتیکه به انتظار نشسته ام تا نوبتم شود میروم تو نخ تک تک انهایی که دارند کارهای

 گوناگون میکنند با مواد و ابزار خوشگل کننده! و چه پولهایی که نمیگیرد این خانوم میم فرز و تیز و پر سر و زبون:

 خواهش میکنم عزیزم .قابل تون رو نداره .رنگ داشتید و مش و کوتاهی ؟ ۶۵هزار تومن!

در گوشه ی از سالن دخترک جوانی که تخصصش ناخن است، سخت فرو رفته در دنیای ناخن هایش و

 هیچ فکر و نگرانی و برنامه ی دیگری ندارد جز مانیکور و فرنچ ! مانده ام این همه دم و دستگاه برای ده

 عدد ناخن رو کدوم نابغه ای ساخته؟وای نکند من که مانیکور نمیکنم و نمیدانم چیست ، زندگی برایم

 بی روح و مسخره شود  ؟و عقب بمانم از دیگران!!

دیگری در حالیکه روی سرش ۷ هشتایی فویل بسته شده دارد میگوید: اینهمه خرج کردم و وقت گذاشتم

 رفتم سولاریوم، برنزه کردم شوهرم اصلن نفهمید !

یاد خودم میافتم که پارسال توی مالزی پوستم بسرعت تیره شد و سیاه سوخته شدم و مفت برنزه

 شدم ! از قضا شوهرم که زیبایی های ایجاد شده در من را هیچ وقت نمیبیند و نمیفهمد، فوری فهمید و

 گفت برگردیم ایران ...اینجا به پوست تو نمیسازه...

 میم جون میگه : میگن خطرناکه و سرطان زاست .خود من هم دو جلسه رفتم شدم مثل عمله ها !دیگه

 نرفتم ....سولاردوم فقط خرج بیخوده ....

...(سولاردوم؟!) یاد مایکروفر سولاردام می افتم ....

کاش اول  اسم دستگاه رو درست تلفظ میکرد بعد میرفت برنزه میکرد...پول که زیادی بیاد همینه دیگه!

 خانوم ها میایند و میروند ...و پول میدهند و ارایشگر مهربان! را پولدار میکنند و پولدار میکنند ...

خدایا شکرت..

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 0:0 نويسنده رویا |

من یک دوست خوب دارم

نه! سه تا دارم

انها خیلی دوستان گلی هستند و ما وقتی بهم میرسیم آلودگی صوتی فضای خانه ی کوچک مان را دق میدهد.

اما این مشکل من نیست .مشکل این است که این عزیزان مگه حالا میرن از خونه ت؟!

فکر کنید که من وتارا با هم حداقل ۴ساعت یک بند فک میزنیم و بیچاره همسرانمان که روی هوان و علاف و در به در ...

 دیروز آقای همسر سه ساعت توی پارکینگ مجتمع توی ماشین خوابش برده بود! و تارا هنوز نرفته بود....و من گیج میزدم از خستگی و ...

چه خوب است اگر دوستی میاید احوالپرسی ادم، بعد از حداکثر دو ساعت برود سر خانه و زندگی خودش و مردم را علاف خودش نکند که بعد شوهر جان بیاید و بگوید :میترا زنده ای؟ شماها دیوانه اید و اینا....

و من بگم : آب قند بیارید برام...و صد البته بعد از مدتی دوباره دلم تنگ میشود برای آمدنشان..

----------------------------------------------------------------------------

این هم جان کلام که دوست مخابراتی مون گفتند:

مهمان گرچه عزيز است همچون نفس
خفه ميسازد اگر آيد و بيرون نرود!

 

 

+ تاريخ دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 0:0 نويسنده رویا

چرا یک میز چای یا قهوه در خانه نباشد؟

یک میز کوچک چهارگوش یا گرد با یک رومیزی ساده که میتواند باقی مانده ی پرده ی رو یا حریر شیشه ی زیر باشد در یک گوشه ی دنج فقط مخصوص گفت و گوهای دو یا سه نفره و صمیمی در موقع عصر یا ساعت ده صبح .نمیدانید چه ارامشی میدهد.

چرا خودتان را در اشپزخانه اذیت میکنید .به دوستتان زنگ بزنید و او را به صرف چای به منزلتان دعوت کنید .یک گپ دوستانه بی انکه جلوی اجاق گاز باشید و نگران.......

گراژینا.چگونه با وسايل قديمي و كهنه تان دكوراسيون خانه تان را تغيير دهيد (+عكس) | HiPersian.com

+ تاريخ یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 10:37 نويسنده رویا |

همین الان از یک ترافیک و راه بندان هولناک رسیدم به آرامش خانه.

حالا من تنها هستم .رزا نیست .نیکی نیست .

نفسی از اعماق دلم با آرامشی همراه با دلهره می اید بیرون ..

چه شد؟ مهر امد؟ کی؟ چه جوری؟ من که هیچی نفهمیدم ...

خدایا متشکرم.

-------------------------------------------------------------

امروز گندی ! زدم و حالا موندم چه جوری درستش کنم.تا فردا ساعت ۱۰صبح قراره قضیه یه جوری حل بشه.خدایا کمک کن هم به نفع من باشه هم به نفع ان دیگری! من منظوری نداشتم فقط کمی شتاب زده تصمیم گرفتم ...وای چی میشه حالا؟

+ تاريخ شنبه سوم مهر 1389ساعت 9:0 نويسنده رویا |

استفاده از رنگ قرمز فضای خانه تان را دلنشین تر  و از یکنواختی خارج میکند.

گراژینا. 

+ تاريخ جمعه دوم مهر 1389ساعت 19:37 نويسنده رویا |

امدم صورت پر از مهرتان را ببوسم و بگویم من همچنان خواهم نوشت اما ...

اما هایی وجود دارد دیگر! ....

سرم درد میکند باز ...

مینویسم بی وقفه و با وقفه...

برایم کامنت نگذارید چون شرمنده میشوم اگر جواب محببتان را ندهم یا دیر بدهم ...

اینجا من ذهن پر شده ام را تخلیه میکنم ..

فقط همین ....

-------------------------------------------------

خدایا شکرت...

 

+ تاريخ جمعه دوم مهر 1389ساعت 10:26 نويسنده رویا |

عهد کردم که دگر می نخورم

به جز از امشب و فردا شب و شب های دگر....

+ تاريخ جمعه دوم مهر 1389ساعت 9:14 نويسنده رویا